سفارش تبلیغ
صبا

چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تو
دو جرعه چای، یک فنجان، ولی تنها کنار تو

صدای خش خش برگ و ترنم های پائیزی
ت تق تق، چانه ی لرزان ولی تنها کنار تو

نشستن توی آلاچیق و "ها کردن" به دست ماه
که تکیه داده بر ایوان، ولی تنها کنار تو

چه حالی می دهد بوسه، چه حالی می دهد لبخند
حکایات لب و دندان، ولی تنها کنار تو

ببین این ژاکت کهنه کنار تو چه می آید
دلم شاد و لبم خندان، ولی تنها کنار تو

چه روزی می شود امروز عجب عصرانه ای به به
کمی سبزی پنیر و نان و،لی تنها کنار تو

چه حالی می دهد شانه به شانه با تو بودن ها
چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تو

اسماعیل ساسانی




تاریخ : چهارشنبه 97/7/25 | 9:59 عصر | نویسنده : ahoooora | نظر

با من از عشق شنیدی 
به من از عشق بگو 
گر چه دشنام تو عشق است و
تماشای تو عشق 
اسماعیل ساسانی
 




تاریخ : چهارشنبه 97/7/25 | 7:57 عصر | نویسنده : ahoooora | نظر

من به چشم تو بلاخیز‌ترم یا پائیز؟

با غم و غصه گلاویز‌ترم یا پائیز؟
موی ژولیده و این رنگ پریده، دلِ خون

من بیچاره غم‌انگیز‌ترم یا پائیز؟
مدعی بود که عاشق تر از او نیست، بگو

من از احساس تو لبریز‌ترم یا پائیز؟
هر دو‌مان لب‌به‌لب از بغض پریم آیا من

زود می رنجم و سر‌ریز‌ترم یا پائیز؟
بخدا در عجبم از تو که شاعر نشدی

من کم و بیش غزل‌خیزترم یا پائیز؟
برگ ریزان مرا سیر تماشا کردی

من نفرین شده پائیز‌ترم یا پائیز؟
اسماعیل_ساسانی 




تاریخ : سه شنبه 97/7/3 | 12:7 صبح | نویسنده : ahoooora | نظر

باز مهتاب به ما زل زده است از سر شب 


به دلم دل بده، تا کور شود چشم حسود

 اسماعیل ساسانی 




تاریخ : دوشنبه 97/6/26 | 3:17 صبح | نویسنده : ahoooora | نظر

دلت چگونه رضا شد که ساکت و خونسرد

 نشسته ای به تماشای بی قراری من

 اسماعیل ساسانی  




تاریخ : دوشنبه 97/6/26 | 3:11 صبح | نویسنده : ahoooora | نظر

هدیه کردی بر گلویم بغض بی ناموس را 

بس کن آزارم نده پایان ده این کابوس را 

ماهی سرخی و در تنگ هوس افتاده ای 

کو نهنگی تا بداند قدر اقیانوس را

 کشتی نوحم اگر باشی به گل خواهی نشست 

عشق می بایست تا روشن کند فانوس را

 در دلم فرمانروای هفت کشور بودی و 

با هوایت تازه کردی داغ کیکاووس را 

در هیاهوی کلاغان شهر گنگ و کور و کر 

کس نمی بیند دگر زیبایی طاووس را

 مثنوی هفتاد من بود عشق را معنا نکرد 

ول کن اصلا حرف های عهد دقیانوس را

اسماعیل_ساسانی 




تاریخ : جمعه 97/5/12 | 11:40 عصر | نویسنده : ahoooora | نظر

هر کس رسید

 نام تو روی هوس گذاشت 

شرمنده عشق! دامن تو لکه دار شد
اسماعیل_ساسانی
  




تاریخ : جمعه 97/5/12 | 11:35 عصر | نویسنده : ahoooora | نظر

تو مگر دربدری خانه نداری ای بغض

 

با توام با تو که با خاطره ها همدستی

تو که یاغی شدی و راه گلویم بستی


از میان همه ی مردم این شهر چرا

تو فقط بر سر عهد و قسمت پابستی


قسمت را بشکن حال و هوایم خوش نیست

نشئه ای یا که خماری؟ نه، خدایا مستی


تو مگر دربدری خانه نداری ای بغض

همه شب سرزده مهمان گلویم هستی


قسمتم غصه و غم بود که از روز ازل

هر کجا کار من افتاد تو آنجا هستی


گله کم می کنم انگار به هم می آییم

من و تو جام می و این غزل و بدمستی 


اسماعیل ساسانی

 




تاریخ : پنج شنبه 96/11/12 | 12:15 صبح | نویسنده : ahoooora | نظر

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"

آئینه هم مگر دلش از سنگ می شود؟

گاهی بروی تخت تنت پیش من ولی

حتی نفس کنار تو فرسنگ می شود

نامهربانی ات تبری شد که عاقبت

با بند بند ریشه هماهنگ می شود

هر دم نفس نفس، نه که تکرار نت به نت

آهی منظم است که آهنگ می شود

با بی تفاوتیت، دل شیشه ای شکست

از آن دلی که هفت، نه صد رنگ می شود

گاهی دلم، دلم ای وای این دلم

مانند گوی بسته به آونگ می شود

هی می رود دوباره از این خانه تا که باز

با ریسمان خاطره ها جنگ می شود

حتما دلت ز فاصله ها غم گرفته است

وقتی که نقش خاطره پر رنگ می شود

گم کرده ام دلم، دل من را ندیده ای ؟

"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"

اسماعیل ساسانی


 




تاریخ : یکشنبه 96/6/26 | 12:12 صبح | نویسنده : ahoooora | نظر

ای عشق ا این خواب قشنگم نپرانم

خو کرده به کابوسم و دلداده ی بختک

ای عشق از این خواب قشنگم نپرانم

اسماعیل ساسانی




تاریخ : یکشنبه 96/6/26 | 12:4 صبح | نویسنده : ahoooora | نظر

  • paper | کوفه | آنک بات